+ - x
 » از همین شاعر
1 کارم ز غمت به جان رسیدست
2 ای غارت عشق تو جهانها
3 گلبن عشق تو بی خار آمدست
4 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
5 از دور بدیدم آن پری را
6 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
7 ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
8 جرم رهی دوستی روی تست
9 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
10 غم عشق تو از غمها نجاتست

 » بیشتر بخوانید...
 در صد فتنه را بر خود گشادی
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
 شب که جهان است پر از لولیان
 ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
 دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
 می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
 خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
 مسافرازسفردلسرد می آید
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل در آن یار دلاویز آویخت
فتنه اینست که آن یار انگیخت
دل و دین و می و عهد و قوت
رخت بر سر به یکی پای گریخت
دل من باز نمی یابد صبر
همه آفاق به غربال تو بیخت
ور نمی یابد آن سلسله موی
کار جانم به یکی موی آویخت
دل به سوی دل برفتم بر درش
چشمم از اشک بسی چشم آویخت
یار گلرخ چو مرا بار ندارد
گل عمرم همه از پای بریخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *