+ - x
 » از همین شاعر
1 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
2 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
3 ای کرده خجل بتان چین را
4 ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
5 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
6 از دور بدیدم آن پری را
7 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
8 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
9 ای غارت عشق تو جهانها
10 ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب

 » بیشتر بخوانید...
 صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند
 طرب ای بحر اصل آب حیات
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 آن یار کز او خانه ما جای پری بود
 تو تا بنشسته ای بر دار فانی
 آن به که مرا تمکین نکنی
 هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم
 شهر من
 خشم
 گریه تلخ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل در آن یار دلاویز آویخت
فتنه اینست که آن یار انگیخت
دل و دین و می و عهد و قوت
رخت بر سر به یکی پای گریخت
دل من باز نمی یابد صبر
همه آفاق به غربال تو بیخت
ور نمی یابد آن سلسله موی
کار جانم به یکی موی آویخت
دل به سوی دل برفتم بر درش
چشمم از اشک بسی چشم آویخت
یار گلرخ چو مرا بار ندارد
گل عمرم همه از پای بریخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *