+ - x
 » از همین شاعر
1 رخت مه را رخ و فرزین نهادست
2 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
3 ز عشق تو نهانم آشکارست
4 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
5 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
6 خه خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
7 معشوقه به رنگ روزگارست
8 ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
9 دل در آن یار دلاویز آویخت
10 ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب

 » بیشتر بخوانید...
 صدف خیال خامم به کناب ساحل تو
 سیر نمی شوم ز تو نیست جز این گناه من
 عقل بند ره روانست ای پسر
 یک شعر بی شرمانه عاشقانه
 میزبانی مهمان
 بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی
 هر که را داغ در جگر نبود
 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی
 اگر مر تو را صلح آهنگ نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رخت مه را رخ و فرزین نهادست
لبت بیجاده را صد ضربه دادست
چو رویت کی بود آن مه که هر مه
سه روز از مرکب خوبی پیادست
کجا دیدست بیجاده چنان خال
که فرزین بند نعلت را پیادست
ز مادر تا تو زادی کس ندیدست
که یک مادر مه و خورشید زادست
از این سنگین دلی با انوری بس
که بی تو سنگها بر دل نهادست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *