+ - x
 » از همین شاعر
1 معشوقه به رنگ روزگارست
2 گلبن عشق تو بی خار آمدست
3 جرم رهی دوستی روی تست
4 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
5 ای کرده خجل بتان چین را
6 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
7 ز عشق تو نهانم آشکارست
8 پایم از عشق تو در سنگ آمدست
9 دل در آن یار دلاویز آویخت
10 در همه عالم وفاداری کجاست

 » بیشتر بخوانید...
 اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
 معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
 ساقیا آمدن عید مبارک بادت
 تا با تو قرین شده ست جانم
 تلاوت اشک
 سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
 دوگیتی را صلا از قرأت اوست
 ز سوز شوق دل من همی زند عللا
 شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای کرده خجل بتان چین را
بازار شکسته حور عین را
بنشانده پیاده ماه گردون
برخاسته فتنه ی زمین را
مگذار مرا به ناز اگر چند
خوب آید ناز نازنین را
منمای همه جفا گه مهر
چیزی بگذار روز کین را
دلداران بیش از این ندارند
با درد قرین چو من قرین را
هم یاد کنند گه گه آخر
خدمتگاران اولین را
ای گم شده مه ز عکس رویت
در کوی تو لعبتان چین را
این از تو مرا بدیع ننمود
من روز همی شمردم این را
سیری نکند مرا ز جورت
چونان که ز جود مجد دین را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *