+ - x
 » از همین شاعر
1 ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
2 جرم رهی دوستی روی تست
3 کارم ز غمت به جان رسیدست
4 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
5 خه خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
6 دل در آن یار دلاویز آویخت
7 حسن را از وفا چه آزارست
8 ای کرده خجل بتان چین را
9 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
10 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت

 » بیشتر بخوانید...
 اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری
 پرستو
 بیا ای آنک سلطان جمالی
 موعظه
 بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
 جدائی شوق را روشن بصر کرد
 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

حسن را از وفا چه آزارست
که همه ساله با جفا یارست
خود وفا را وجود نیست پدید
وین که در عادتست گفتارست
از برون جهان وفا هم نیست
کاثرش ز اندرون پدیدارست
چه وفا این چه ژاژ می گویم
که ازو حسن را چه آزارست
تا مصاف وفا شکسته شدست
علم عافیت نگونسارست
عشق را عافیت به کار نشد
لاجرم کار عاشقان زارست
دست در کار عافیت نشود
هر کجا عشق بر سر کارست
عشق در خواب و عاشقان در خون
دایه بی شیر و طفل بیمارست
آرزو می پزیم چتوان کرد
سود ناکرده سخت بسیارست
اینکه امروز بر سر گنجی
پای فردات بر دم مارست
انوری از سر جهان برخیز
که نه معشوقهٔ وفادارست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *