+ - x
 » از همین شاعر
1 ز عشق تو نهانم آشکارست
2 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
3 پایم از عشق تو در سنگ آمدست
4 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
5 دل در آن یار دلاویز آویخت
6 در همه عالم وفاداری کجاست
7 ای غارت عشق تو جهانها
8 ای کرده خجل بتان چین را
9 کارم ز غمت به جان رسیدست
10 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت

 » بیشتر بخوانید...
 سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
 مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری
 دام مهرویان
 برداشت ما از سیاست
 ای کاش
 گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
 آخر گل و خار را بدیدی
 کاغذ دیواری
 ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟
 خانه دل سرد گشت و گرمی گفتار کو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

معشوقه به رنگ روزگارست
با گردش روزگار یارست
برگشت چو روزگار و آن نیز
نوعی ز جفای روزگارست
بس بوالعجب و بهانه جویست
بس کینه کش و ستیزه کارست
این محتشمیست با بزرگی
گر محتشم و بزرگوارست
بوسی ندهد مگر به جانی
آری همه خمر با خمارست
در باغ زمانه هیچ گل نیست
وان نیز که هست جفت خارست
ای دل منه از میان برون پای
هر چند که یار بر کنارست
امید مبر کز آنچه مردم
نومیدترست امیدوارست
هر چند شمار کار فردا
کاریست که آن نه در شمارست
بتوان دانست هر شب از عمر
آبستن صد هزار کارست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *