+ - x
 » از همین شاعر
1 ز عشق تو نهانم آشکارست
2 معشوقه به رنگ روزگارست
3 حسن را از وفا چه آزارست
4 کارم ز غمت به جان رسیدست
5 پایم از عشق تو در سنگ آمدست
6 گلبن عشق تو بی خار آمدست
7 رخت مه را رخ و فرزین نهادست
8 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
9 دل در آن یار دلاویز آویخت
10 جرم رهی دوستی روی تست

 » بیشتر بخوانید...
 گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق
 شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا
 یکی مطرب همی خواهم در این دم
 بچشم من جهان جز رهگذر نیست
 آوازهای سرزمین صبوری
 خدا را کم نشین با خرقه پوشان
 از پی شمس حق و دین دیده گریان ما
 ای دل صافی دم ثابت قدم
 دست از طلب ندارم تا کام من برآید
 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

معشوقه به رنگ روزگارست
با گردش روزگار یارست
برگشت چو روزگار و آن نیز
نوعی ز جفای روزگارست
بس بوالعجب و بهانه جویست
بس کینه کش و ستیزه کارست
این محتشمیست با بزرگی
گر محتشم و بزرگوارست
بوسی ندهد مگر به جانی
آری همه خمر با خمارست
در باغ زمانه هیچ گل نیست
وان نیز که هست جفت خارست
ای دل منه از میان برون پای
هر چند که یار بر کنارست
امید مبر کز آنچه مردم
نومیدترست امیدوارست
هر چند شمار کار فردا
کاریست که آن نه در شمارست
بتوان دانست هر شب از عمر
آبستن صد هزار کارست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *