+ - x
 » از همین شاعر
1 معشوقه به رنگ روزگارست
2 پایم از عشق تو در سنگ آمدست
3 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
4 تا دل مسکین من در کار تست
5 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
6 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
7 ای غارت عشق تو جهانها
8 ای کرده خجل بتان چین را
9 ز عشق تو نهانم آشکارست
10 کارم ز غمت به جان رسیدست

 » بیشتر بخوانید...
 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 امسی و اصبح بالجوی اتعذب
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
 در را كه محكم بر رویت می بندی
 هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
 آن مطرب ما خوشست و چنگش
 این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین
 یا مخجل البدر اشرقنا بلالا
 حماقت
 آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

معشوقه به رنگ روزگارست
با گردش روزگار یارست
برگشت چو روزگار و آن نیز
نوعی ز جفای روزگارست
بس بوالعجب و بهانه جویست
بس کینه کش و ستیزه کارست
این محتشمیست با بزرگی
گر محتشم و بزرگوارست
بوسی ندهد مگر به جانی
آری همه خمر با خمارست
در باغ زمانه هیچ گل نیست
وان نیز که هست جفت خارست
ای دل منه از میان برون پای
هر چند که یار بر کنارست
امید مبر کز آنچه مردم
نومیدترست امیدوارست
هر چند شمار کار فردا
کاریست که آن نه در شمارست
بتوان دانست هر شب از عمر
آبستن صد هزار کارست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *