+ - x
 » از همین شاعر
1 پایم از عشق تو در سنگ آمدست
2 گلبن عشق تو بی خار آمدست
3 رخت مه را رخ و فرزین نهادست
4 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
5 دل در آن یار دلاویز آویخت
6 جرم رهی دوستی روی تست
7 تا دل مسکین من در کار تست
8 غم عشق تو از غمها نجاتست
9 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
10 در همه عالم وفاداری کجاست

 » بیشتر بخوانید...
 اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست
 سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه
 دالان عجیب
 هله هُشدار که در شهر دو سه طرّارند
 دختر و بهار
 دوبیتی های هزارگی بخش سوم
 همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی
 ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
 خره شو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
کی بود ممکن که باشد خویشتن داری مرا
سود کی دارد به طراری نمودن زاهدی
چون ز من بربود آن دلبر به طراری مرا
ساقی عشق بتم در جام امید وصال
می گران دادست کارد آن سبکساری مرا
زان بتر کز عشق هستم مست با خصمان او
می بباید بردن او مستی به هشیاری مرا
زارم اندر کار او وز کار او هر ساعتی
کرد باید پیش خلق انکار و بیزاری مرا
این شگفتی بین و این مشکل که اندر عاشقی
برد باید علت لنگی و رهواری مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *