+ - x
 » از همین شاعر
1 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
2 گلبن عشق تو بی خار آمدست
3 کارم ز غمت به جان رسیدست
4 معشوقه به رنگ روزگارست
5 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
6 از دور بدیدم آن پری را
7 ای کرده خجل بتان چین را
8 ای غارت عشق تو جهانها
9 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
10 خه خه به نام ایزد آن روی کیست یارب

 » بیشتر بخوانید...
 پیشتر آ روی تو جز نور نیست
 گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
 بازگشت
 ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
 تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
 در باغ جهان تو هم گل زیبایی
 اگر پندی ز درویشی پذیری
 به عجزی که داری قوی کن میان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از دور بدیدم آن پری را
آن رشک بتان آزری را
در مغرب زلف عرض داده
صد قافله ماه و مشتری را
بر گوشهٔ عارض چو کافور
برهم زده زلف عنبری را
جزعش به کرشمه درنوشته
صد تختهٔ تازه کافری را
لعلش به ستیزه در نموده
صد معجزهٔ پیمبری را
تیر مژه بر کمان ابرو
برکرده عتاب و داوری را
بر دامن هجر و وصل بسته
بدبختی و نیک اختری را
ترسان ترسان به طنز گفتم
آن مایهٔ حسن و دلبری را
کز بهر خدای را کرایی؟
گفتا به خدا که انوری را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *