+ - x
 » از همین شاعر
1 ز عشق تو نهانم آشکارست
2 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
3 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
4 دل در آن یار دلاویز آویخت
5 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
6 ای غارت عشق تو جهانها
7 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
8 ای کرده خجل بتان چین را
9 ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
10 رخت مه را رخ و فرزین نهادست

 » بیشتر بخوانید...
 خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
 برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
 خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
 ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 اگر یار مرا از من برآری
 بیست و سوم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
دردا که نیستت خبر از روزگار ما
در کار تو ز دست زمانه غمی شدم
ای چون زمانه بد، نظری کن به کار ما
بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبی
فریاد و نالهای دل زار زار ما
دردا و حسرتا که بجز بار غم نماند
با ما به یادگاری از آن روزگار ما
بودیم بر کنار ز تیمار روزگار
تا داشت روزگار ترا در کنار ما
آن شد که غمگسار غم ما تو بوده ای
امروز نیست جز غم تو غمگسار ما
آری به اختیار دل انوری نبود
دست قضا ببست در اختیار ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *