+ - x
 » از همین شاعر
1 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
2 ای غارت عشق تو جهانها
3 گلبن عشق تو بی خار آمدست
4 از دور بدیدم آن پری را
5 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
6 جرم رهی دوستی روی تست
7 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
8 غم عشق تو از غمها نجاتست
9 ز عشق تو نهانم آشکارست
10 ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

 » بیشتر بخوانید...
 بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 بازم صنما چه می فریبی
 در بهاران سری از خاک برون آوردن
 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای
 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
 یکی لحظه از او دوری نباید
 دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
 ابشروا یا قوم هذا فتح باب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای غارت عشق تو جهانها
بر باد غم تو خان و مانها
شد بر سر کوی لاف عشقت
سرها همه در سر زبانها
در پیش جنیبت جمالت
از جسم پیاده گشته جانها
در کوکبهٔ رخ چو ماهت
صد نعل فکنده آسمانها
نظارگیان روی خوبت
چون در نگرند از کرانها
در روی تو روی خویش بینند
زینجاست تفاوت نشانها
گویم که ز عشوهای عشقت
هستیم ز عمر بر زبانها
گویی که ترا از آن زیان بود
الحق هستی تو خود از آنها
تا کی گویی چو انوری مرغ
دیگر نپرد از آشیانها
داند همه کس که آن چه طعنه ست
دندانست بتا در این دهانها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *