+ - x
 » از همین شاعر
1 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
2 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
3 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
4 عارف به دل ذره جهان می بیند
5 سر راه غریبان خار روید
6 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
7 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
8 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
9 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
10 یارب به کسانی که جگر سوخته اند

 » بیشتر بخوانید...
 ای که ز یک تابش تو کوه اُحُد پاره شود
 هر شب که بود قاعده سفره نهادن
 این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی
 هر یک چندی یکی برآید که منم
 بخش دوازدهم
 گنج
 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
 جنوب طوفان است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

اگر دانی زبان اختران را
شبانه بشنوی راز جهان را
سکوت شب به صد آهنگ خواند
به گوشت قصه های آسمان را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *