+ - x
 » از همین شاعر
1 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
2 ای سرو روان که نخل امید منی
3 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
4 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
5 با خلق نکو بزی که زیور این است
6 یارب دردی که ناله آغاز کنم
7 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
8 صبح است ز خرمی جهان می خندد
9 در باغ جهان تو هم گل زیبایی
10 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر

 » بیشتر بخوانید...
 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
 برخیز و مخور غم جهان گذران
 عشق یعنی
 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
 به حسن تو نباشد یار دیگر
 عاشقم از عاشقان نگریختم
 اندوه
 رضیت بما قسم الله لی
 یاران موافق همه از دست شدند
 جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
هر جور که دیدیم ز ایام گذشت
آلام اگر دست ز ما باز نداشت
ما پیر شدیم و درک آلام گذشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *