+ - x
 » از همین شاعر
1 از مرگ نترسم که مددکار من است
2 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
3 صبح است ز خرمی جهان می خندد
4 یارب به کسانی که جگر سوخته اند
5 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
6 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
7 سر راه غریبان خار روید
8 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
9 یارب دردی که ناله آغاز کنم
10 شب است ساقی! ساغرت کو؟

 » بیشتر بخوانید...
 خانه - مرد
 باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
 در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو
 کی با ما؟
 سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
 آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند
 شنودم من که چاکر را ستودی
 هاتفی از گوشه میخانه دوش
 آه! من خسته ام از این همه شاعر بودن
 ایه یا اهل الفرادیس اقرا منشورنا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر خاک در یار نفروختیم گذشت
گر طعنه ی اغیار شنفتیم گذشت
آن سوز که در سینه ی ما پنهان بود
گفتیم گذشت، گر نگفتیم گذشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *