+ - x
 » از همین شاعر
1 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
2 ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم
3 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
4 دل در غم عشق تو برومند بود
5 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
6 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
7 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
8 این صبح همان و آن شب تار همان
9 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
10 تا این خرد خام تو، معیار بود

 » بیشتر بخوانید...
 ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدستم
 ای ز بگه خاسته سر مست مست
 ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده
 رحم بر یار کی کند هم یار
 هر کجا گل کرد داغی بر دل دیوانه سوخت
 بهار
 کوه، دریا
 مرا گویی چه سانی من چه دانم
 ای صبا بادی که داری در سر از یاری بگو
 سرگذشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر خاک در یار نفروختیم گذشت
گر طعنه ی اغیار شنفتیم گذشت
آن سوز که در سینه ی ما پنهان بود
گفتیم گذشت، گر نگفتیم گذشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *