+ - x
 » از همین شاعر
1 از مرگ نترسم که مددکار من است
2 کشتند بشر را که سیاست این است
3 با خلق نکو بزی که زیور این است
4 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
5 تا بر لب من آه شرر باری هست
6 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
7 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
8 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
9 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
10 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد

 » بیشتر بخوانید...
 معرفت نیست در این معرفت آموختگان
 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 همنفسی
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
 از جمله رفتگان این راه دراز
 ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده
 در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
 ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبح است ز خرمی جهان می خندد
هر قطره به بحر بیکران می خندد
بو در گل و نشه در می و می در جام
از شوق، زمین و آسمان می خندد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *