+ - x
 » از همین شاعر
1 ای مرغ شباهنگ دل انگیز، بنال
2 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
3 تا این خرد خام تو، معیار بود
4 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
5 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
6 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
7 در گلشن زندگی به جز خار نبود
8 ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم
9 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
10 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟

 » بیشتر بخوانید...
 هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی
 دل خون خواره را یک باره بستان
 لبم از نوش او شکر چیند
 تا کجا قصه کنم از دل رسوای خودم
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
 تابستان
 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
 دشمن به غلط گفت من فلسفیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر ذره ی خاک من زبانی دارد
از گردش دهر دوستانی دارد
این کهنه ردای من نهان در هر چین
تاج و کله جهان ستانی دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *