+ - x
 » از همین شاعر
1 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
2 گر علت مرگ را دوا می کردند
3 هرکس که به ازدواج پابند شود
4 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
5 چه باشد زندگانی را بهایی
6 از مرگ نترسم که مددکار من است
7 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
8 عارف به دل ذره جهان می بیند
9 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
10 چون در کف روزگار گشتیم زبون

 » بیشتر بخوانید...
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
 کجایی ساقیا درده مدامم
 بر پشت من از زمانه تو میاید
 کسی کو را بود در طبع سستی
 یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی
 سفر کردم به هر شهری دویدم
 هر راز که اندر دل دانا باشد
 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر ذره ی خاک من زبانی دارد
از گردش دهر دوستانی دارد
این کهنه ردای من نهان در هر چین
تاج و کله جهان ستانی دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *