+ - x
 » از همین شاعر
1 صبح است ز خرمی جهان می خندد
2 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
3 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
4 چه باشد زندگانی را بهایی
5 این صبح همان و آن شب تار همان
6 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
7 چو از دل عشق رفت آزار آید
8 این سنگ ملون که گهر می نامند
9 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
10 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت

 » بیشتر بخوانید...
 چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
 نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
 آتشی نو در وجود اندرزدیم
 شعار خسته گی
 معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند
 می روم آهسته آرام از کنار جاده سرد
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیران که چنین مقام و حرمت دارند
زان نیست که یک دو دم قدامت دارند
این حرمت از آن است که آنها دو نفس
در رفتن از این خرابه سبقت دارند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *