+ - x
 » از همین شاعر
1 چو گم شد پرتو عشق از دل من
2 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
3 دل در غم عشق تو برومند بود
4 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
5 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
6 این صبح همان و آن شب تار همان
7 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
8 عارف به دل ذره جهان می بیند
9 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
10 با خلق نکو بزی که زیور این است

 » بیشتر بخوانید...
 جان خراباتی و عمر بهار
 آه از عشق جمال حوریی
 بر آن بودم که فرهنگی بجویم
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
 اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی
 سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
 خدا را کم نشین با خرقه پوشان
 شاها بکش قطار که شهوار می کشی
 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
 گر وسوسه ره دهی به گوشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیران که چنین مقام و حرمت دارند
زان نیست که یک دو دم قدامت دارند
این حرمت از آن است که آنها دو نفس
در رفتن از این خرابه سبقت دارند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *