+ - x
 » از همین شاعر
1 از مرگ نترسم که مددکار من است
2 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
3 عارف به دل ذره جهان می بیند
4 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
5 چون در کف روزگار گشتیم زبون
6 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
7 صبح است ز خرمی جهان می خندد
8 این سنگ ملون که گهر می نامند
9 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
10 چو گم شد پرتو عشق از دل من

 » بیشتر بخوانید...
 بس که می انگیخت آن مه شور و شر
 بگو به گوش کسانی که نور چشم منند
 به نظر وصل دلبری دارم
 شد جادوی حرام و حق از جادوی بری
 بیا که قصه کنیم
 و رود خانه ی افتاده بین هر دوی ما
 ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
 یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی
 سر راه غریبان خار روید
 گشته از فيض کدامين رو منور ماهتاب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
آن دم که نی شبانه را ساز کند
غمهای زمانه را فرو بندد در
ابواب نشاط یک به یک باز کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *