+ - x
 » از همین شاعر
1 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
2 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
3 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
4 گر علت مرگ را دوا می کردند
5 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
6 صبح است ز خرمی جهان می خندد
7 با خلق نکو بزی که زیور این است
8 تا بر لب من آه شرر باری هست
9 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
10 بر قله ی کهسار، درختی برپاست

 » بیشتر بخوانید...
 هجدهم
 منم فتنه هزاران فتنه زادم
 سوار نور
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 ساقه در بیهوایی
 معرفت نیست در این معرفت آموختگان
 هله ای کیا نفسی بیا
 نوریست میان شعر احمر
 ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه
 گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
آن دم که نی شبانه را ساز کند
غمهای زمانه را فرو بندد در
ابواب نشاط یک به یک باز کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *