+ - x
 » از همین شاعر
1 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
2 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
3 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
4 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
5 یارب دردی که ناله آغاز کنم
6 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
7 تا این خرد خام تو، معیار بود
8 شب است ساقی! ساغرت کو؟
9 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
10 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید

 » بیشتر بخوانید...
 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
 ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
 می بوسم آن قدر كه تو از حال می روی
 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
 آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
 همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
 امروز گزافی ده آن باده نابی را
 برای معشوقه پیر
 ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها
 شکست نرخ شکر را بتم به روی ترش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این سنگ ملون که گهر می نامند
وان آهن زردگون که زر می خوانند
بی گوهر ارزنده ی معنی همه را
مردان گهرسنج هدر می دانند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *