+ - x
 » از همین شاعر
1 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
2 ای مرغ شباهنگ دل انگیز، بنال
3 ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم
4 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
5 عارف به دل ذره جهان می بیند
6 شب است ساقی! ساغرت کو؟
7 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
8 در گلشن زندگی به جز خار نبود
9 چه باشد زندگانی را بهایی
10 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت

 » بیشتر بخوانید...
 از ما مرو ای چراغ روشن
 سرگذشت گل غم
 چو عشق را تو ندانی بپرس از شب ها
 سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
 آوازش را تکانده بود
 بریده شد از این جوی جهان آب
 مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا
 بهار دیگر
 سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
 اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این سنگ ملون که گهر می نامند
وان آهن زردگون که زر می خوانند
بی گوهر ارزنده ی معنی همه را
مردان گهرسنج هدر می دانند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *