+ - x
 » از همین شاعر
1 اگر دانی زبان اختران را
2 تا بر لب من آه شرر باری هست
3 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
4 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
5 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
6 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
7 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
8 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
9 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
10 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد

 » بیشتر بخوانید...
 امتداد شکیبایی
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
 ساقی این جا هست ای مولا بلی
 سپاس
 مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
 ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما؟
 دری و فارسی
 چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
 شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این سنگ ملون که گهر می نامند
وان آهن زردگون که زر می خوانند
بی گوهر ارزنده ی معنی همه را
مردان گهرسنج هدر می دانند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *