+ - x
 » از همین شاعر
1 صبح است ز خرمی جهان می خندد
2 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
3 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
4 ای مرغ شباهنگ دل انگیز، بنال
5 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
6 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
7 تا بر لب من آه شرر باری هست
8 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
9 با خلق نکو بزی که زیور این است
10 آن ماه سخن ز بامیان می گوید

 » بیشتر بخوانید...
 هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
 بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم
 جوانمردی که دل با خویشتن بست
 بانگ برآمد ز دل و جان من
 ساقه در بیهوایی
 جود الشموس علی الوری اشراق
 مرحبا ای پرده تو آن پرده ای
 فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
 بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این سنگ ملون که گهر می نامند
وان آهن زردگون که زر می خوانند
بی گوهر ارزنده ی معنی همه را
مردان گهرسنج هدر می دانند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *