+ - x
 » از همین شاعر
1 ای سرو روان که نخل امید منی
2 تا بر لب من آه شرر باری هست
3 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
4 دل در غم عشق تو برومند بود
5 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
6 این صبح همان و آن شب تار همان
7 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
8 سر راه غریبان خار روید
9 چه باشد زندگانی را بهایی
10 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست

 » بیشتر بخوانید...
 دریغا کز میان ای یار رفتی
 غم عشقت ز گنج رایگان به
 رانده
 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
 دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد
 تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
 در میدان
 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
 چون عهده نمی شود کسی فردا را
 ساقیا باده گلرنگ بیار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل در غم عشق تو برومند بود
در پرتو دیدار تو خرسند بود
بگذاشته ام در کف و گویم هر روز
در شهر شما بهای دل چند بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *