+ - x
 » از همین شاعر
1 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
2 تا بر لب من آه شرر باری هست
3 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
4 با خلق نکو بزی که زیور این است
5 کشتند بشر را که سیاست این است
6 از مرگ نترسم که مددکار من است
7 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
8 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
9 اگر دانی زبان اختران را
10 دل در همه حال تکیه گاه است مرا

 » بیشتر بخوانید...
 می روم آهسته آرام از کنار جاده سرد
 زهره من بر فلک شکل دگر می رود
 باد گاهی قدمش را به تماشا می برد
 در غم یار یار بایستی
 چشم تو ناز می کند، ناز جهان تُرا رسد
 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
 مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
 حسودان را ز غم آزاد کردم
 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
 اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
بر سنبل و نسرین و سمن می خندید
از دور سپیده ی سحر را دیدم
بر روز خود و به شام من می خندید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *