+ - x
 » از همین شاعر
1 چون در کف روزگار گشتیم زبون
2 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
3 کشتند بشر را که سیاست این است
4 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
5 چه باشد زندگانی را بهایی
6 ای مرغ شباهنگ دل انگیز، بنال
7 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
8 این صبح همان و آن شب تار همان
9 سر راه غریبان خار روید
10 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است

 » بیشتر بخوانید...
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
 مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن
 عالم گرفت نورم بنگر به چشم هایم
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی
 تسکین
 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر راه غریبان خار روید
ز کشت شان دل بیمار روید
به هر جایی که کارم تخم امید
به جای گل همه آزار روید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *