+ - x
 » از همین شاعر
1 عارف به دل ذره جهان می بیند
2 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
3 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
4 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
5 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
6 با خلق نکو بزی که زیور این است
7 ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم
8 اگر دانی زبان اختران را
9 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
10 آن ماه سخن ز بامیان می گوید

 » بیشتر بخوانید...
 چهار روز ببودم به پیش تو مهمان
 مسافرازسفردلسرد می آید
 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
 گر نخسپی شبکی جان چه شود
 جان و جهان! دوش کجا بوده ی
 ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران
 قانون خموشی
 خواهیم یارا کامشب نخسپی
 الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
 تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن ماه سخن ز بامیان می گوید
اسرار گذشته ی جهان می گوید
دل قصه ی عشق او ز چشمش پنهان
از موی شنیده با میان می گوید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *