+ - x
 » از همین شاعر
1 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
2 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
3 تا بر لب من آه شرر باری هست
4 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
5 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
6 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
7 سر راه غریبان خار روید
8 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
9 چو گم شد پرتو عشق از دل من
10 عارف به دل ذره جهان می بیند

 » بیشتر بخوانید...
 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
 آسیای نوبتی
 سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده
 عاشقان را جست و جو از خویش نیست
 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
 جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
 بگیر باز تبر را... بگیر! ابراهیم!
 با روی تو کفر است به معنی نگریدن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این کینه وران باز به نیرنگ دگر
دارند سر فتنه به آهنگ دگر
فریاد که این شعبده بازان هر روز
خواهند به نام آشتی جنگ دگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *