+ - x
 » از همین شاعر
1 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
2 کشتند بشر را که سیاست این است
3 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
4 چه باشد زندگانی را بهایی
5 این صبح همان و آن شب تار همان
6 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
7 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
8 تا بر لب من آه شرر باری هست
9 چو از دل عشق رفت آزار آید
10 اگر دانی زبان اختران را

 » بیشتر بخوانید...
 خواهی گپِ دلم شنوی؟ ناشنیدنی...
 چنان کز غم دل دانا گریزد
 دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 رو که به مهمان تو می نروم ای اخی
 باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
 هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزل
 ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای
 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
برخاست ز دور نغمه های دمساز
تا گوش نهادم نه صدا بود و نه ساز
ای شور جوانی! تو کجا رفتی باز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *