+ - x
 » از همین شاعر
1 چون در کف روزگار گشتیم زبون
2 سر راه غریبان خار روید
3 گر علت مرگ را دوا می کردند
4 با خلق نکو بزی که زیور این است
5 شب است ساقی! ساغرت کو؟
6 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
7 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
8 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
9 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
10 این کینه وران باز به نیرنگ دگر

 » بیشتر بخوانید...
 دهانم را هرکه بوسیده است، از قدمت نام تو حیرت کرده است
 گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
 مرا با مصحف روی تو سوگند
 بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
 ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
 ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها
 به باغم لاله شانم، خون بروید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
برخاست ز دور نغمه های دمساز
تا گوش نهادم نه صدا بود و نه ساز
ای شور جوانی! تو کجا رفتی باز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *