+ - x
 » از همین شاعر
1 گر علت مرگ را دوا می کردند
2 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
3 ای بار خدای پاک دانای قدیر
4 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
5 چو گم شد پرتو عشق از دل من
6 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
7 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
8 در گلشن زندگی به جز خار نبود
9 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
10 از مرگ نترسم که مددکار من است

 » بیشتر بخوانید...
 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
 آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
 دردنامه
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
 هر کی در او نیست از این عشق رنگ
 چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
 عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین
 مباد بشکند ای رودها غرور شما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
که زد بر شیشه ی من آسمان سنگ
به صد صحرا نمی گنجد غم دل
چه سان گنجایش در سینه ی تنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *