+ - x
 » از همین شاعر
1 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
2 شب است ساقی! ساغرت کو؟
3 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
4 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
5 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
6 چون در کف روزگار گشتیم زبون
7 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
8 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
9 چو گم شد پرتو عشق از دل من
10 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست

 » بیشتر بخوانید...
 این اهل قبور خاک گشتند و غبار
 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
 دختر خورشید
 چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
 آسیای نوبتی
 مست مستم لیک مستی دیگرم
 توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآیین
 خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم
 اگر خواهی مرا می در هوا کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
که زد بر شیشه ی من آسمان سنگ
به صد صحرا نمی گنجد غم دل
چه سان گنجایش در سینه ی تنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *