+ - x
 » از همین شاعر
1 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
2 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
3 چون در کف روزگار گشتیم زبون
4 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
5 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
6 یارب دردی که ناله آغاز کنم
7 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
8 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
9 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
10 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ

 » بیشتر بخوانید...
 از بت باخبر من خبری می رسدم
 مرا صدا بزن از پشت خستگیی خودم
 ساقیان سرمست در کار آمدند
 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
 دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
 تو نسیتی که ببینی
 بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا
 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این صبح همان و آن شب تار همان
ما شش در و این چهار دیوار همان
استاد زمانه یک سبق داده به ما
تکرار همان و باز تکرار همان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *