+ - x
 » از همین شاعر
1 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
2 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
3 اگر دانی زبان اختران را
4 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
5 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
6 این سنگ ملون که گهر می نامند
7 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
8 ای مرغ شباهنگ دل انگیز، بنال
9 شب است ساقی! ساغرت کو؟
10 دل در همه حال تکیه گاه است مرا

 » بیشتر بخوانید...
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی
 آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی
 ديده ام ديد و دل کشيد ترا
 علف شدم لبِ كلكین و یار، سم پاشید
 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
 کژدم ِ عسل دختر
 دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
 تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شب است ساقی! ساغرت کو؟
فروغ ماه و نور اخترت کو؟
ز دور آید صدای مرغ شبگیر
نوا و نغمه ی جان پرورت کو؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *