+ - x
 » از همین شاعر
1 خاطره ها
2 اژدها
3 بوی خدا
4 سرنوشت باغ
5 کارخانه ی ستم
6 ترا یک مشت میخواهم
7 باز سردار دگر را کشتند
8 باور
9 بدخشانم
10 فریاد

 » بیشتر بخوانید...
 فریاد می زنم كه ای آدم ها! در نطفه بسته اند دهانم را
 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
 تو از خواری همی نالی نمی بینی عنایت ها
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 چه بویست این؟ چه بویست این؟ مگر آن یار می آید؟
 سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
 نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری
 بیا ساقی بیارن کهنه می را
 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
 ای سرو روان بیا که دستت بوسم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آسمان می بالد
به چنین قامت نستوه بلند
که در آشفته ترین لحظهء قرن
حرم پاک نیاکانم را
از لگد مال هیولا برهاند

خوب یادم هست آن شب ظلمانی
که ا مید سحرش هیچ نبود
صبح پنهان شده بود
و ز خورشید خبر نیز نبود
که سپاه ظلمت
با درفشی که در او مرگ تبلور میکرد
خاک برد یدهء خورشید زدند
تا در آن تاریکی شکنند و بدرند و ببرند

آسمان ژالهء یأس می بارید
و چه بیباکانه
برگ های گل امید فرابینان را
نیز پرپر میکرد

همه از وحشت این فاجعه
بار بستند و دل ازمهر وطن بگسستند
تا چه آید به سرش
ره نگر دست به سر بنشستند

ناگهان نعره ی از سینه ی کوه ها بر خاست
کز دم هیبت او
مرگ را لرزه بر اندام انداخت
شیرمرد نستوه
بانگ زد های مترسید از ین لشکر شب
یادتان هست که ما
خرس ها را به زمین افگندیم
اینها خفاش اند
معنیی زندگی در آزادیست
مرگ بهتر ز اسارت باشد
من و میدان نبرد
شرم بادا گر از ین سنگر حق بگریزم
تا بود در رگ من قطرهء خون
نگذارم که هیولای "دوسر"
حاکم ملت با نام و نشانم گردد
به لبم نعره ی تکبیر و به دستم شمشیر
سینه شان پاره کنم همچون شیر
دستهاشان شکنم
تا دگر دست درازی به حریمم نکنند


نعره اش در دل کوه هاپیچید
و یقین لرزه بر اندام شغالان انداخت
لیک غداری دگر غدر دگر ساز نمود
این زمان مهر به دیوان اخوت کردند
و چو مهمان به در خانهء او پرسه زدند
وچه نامردانه
مرد را دشنه زدند
مرد را د شنه زدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *