+ - x
 » از همین شاعر
1 خاطره ها
2 بدخشانم
3 باز سردار دگر را کشتند
4 شب
5 کارخانه ی ستم
6 اژدها
7 اغوا
8 فریاد
9 مباد
10 غزل بدخشان

 » بیشتر بخوانید...
 لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد
 ای مطرب دل برای یاری را
 ز سوز شوق دل من همی زند عللا
 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
 خبر کن ای ستاره یار ما را
 خواب ناتکرار
 نوا از سینه مرغ چمن برد
 دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست
 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آسمان می بالد
به چنین قامت نستوه بلند
که در آشفته ترین لحظهء قرن
حرم پاک نیاکانم را
از لگد مال هیولا برهاند

خوب یادم هست آن شب ظلمانی
که ا مید سحرش هیچ نبود
صبح پنهان شده بود
و ز خورشید خبر نیز نبود
که سپاه ظلمت
با درفشی که در او مرگ تبلور میکرد
خاک برد یدهء خورشید زدند
تا در آن تاریکی شکنند و بدرند و ببرند

آسمان ژالهء یأس می بارید
و چه بیباکانه
برگ های گل امید فرابینان را
نیز پرپر میکرد

همه از وحشت این فاجعه
بار بستند و دل ازمهر وطن بگسستند
تا چه آید به سرش
ره نگر دست به سر بنشستند

ناگهان نعره ی از سینه ی کوه ها بر خاست
کز دم هیبت او
مرگ را لرزه بر اندام انداخت
شیرمرد نستوه
بانگ زد های مترسید از ین لشکر شب
یادتان هست که ما
خرس ها را به زمین افگندیم
اینها خفاش اند
معنیی زندگی در آزادیست
مرگ بهتر ز اسارت باشد
من و میدان نبرد
شرم بادا گر از ین سنگر حق بگریزم
تا بود در رگ من قطرهء خون
نگذارم که هیولای "دوسر"
حاکم ملت با نام و نشانم گردد
به لبم نعره ی تکبیر و به دستم شمشیر
سینه شان پاره کنم همچون شیر
دستهاشان شکنم
تا دگر دست درازی به حریمم نکنند


نعره اش در دل کوه هاپیچید
و یقین لرزه بر اندام شغالان انداخت
لیک غداری دگر غدر دگر ساز نمود
این زمان مهر به دیوان اخوت کردند
و چو مهمان به در خانهء او پرسه زدند
وچه نامردانه
مرد را دشنه زدند
مرد را د شنه زدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *