+ - x
 » از همین شاعر
1 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
2 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
3 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
4 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
5 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
6 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
7 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
8 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
9 ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
10 دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد

 » بیشتر بخوانید...
 چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
 شه بیت
 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
 بباید عشق را ای دوست دردک
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من
 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
 ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده
 بغضی ست در گلو که نمی ماندم به خواب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک
بدین نوید که باد سحرگهی آورد
بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان
در این جهان ز برای دل رهی آورد
همی رویم به شیراز با عنایت بخت
زهی رفیق که بختم به همرهی آورد
به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد
بسا شکست که با افسر شهی آورد
چه ناله ها که رسید از دلم به خرمن ماه
چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد
رساند رایت منصور بر فلک حافظ
که التجا به جناب شهنشهی آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *