+ - x
 » از همین شاعر
1 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
2 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
3 چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
4 می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی
5 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
6 سحرگه ره روی در سرزمینی
7 ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز
8 صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار
9 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
10 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

 » بیشتر بخوانید...
 الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
 گر علم خرابات تو را همنفسستی
 دعوای قانونی
 دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
 بیامدیم دگربار چون نسیم بهار
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
 ای که در کوی خرابات مقامی داری
 مناظره بن لادن با امیر المومنین ملا محمد عمر
 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
دل شوریده ما را به بو در کار می آورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد
فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشید در دیوار می آورد
ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم
ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی گه
کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود
اگر تسبیح می فرمود اگر زنار می آورد
عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد
عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *