+ - x
 » از همین شاعر
1 گر می فروش حاجت رندان روا کند
2 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
3 اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
4 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
5 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
6 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
7 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
8 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
9 ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
10 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

 » بیشتر بخوانید...
 اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم
 رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می کنند
 آن وعده که کرده ای مرا کو
 می بوسم آن قدر كه تو از حال می روی
 تا کجا قصه کنم از دل رسوای خودم
 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
 بوی باغ و گلستان آید همی
 ضمیر عصر حاضر بی نقاب است
 بی تو نمی شود قدم زندگی زنم
 از دور بدیده شمس دین را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
دل شوریده ما را به بو در کار می آورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد
فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشید در دیوار می آورد
ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم
ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی گه
کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود
اگر تسبیح می فرمود اگر زنار می آورد
عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد
عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *