+ - x
 » از همین شاعر
1 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
2 ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
3 دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
4 مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
5 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
6 ای پیک راستان خبر یار ما بگو
7 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
8 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
9 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
10 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

 » بیشتر بخوانید...
 الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
 بیست و سوم
 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
 این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
 حافظ
 ماه کُشی
 تبعیدگاه
 عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
 شاهدی بین که در زمانه بزاد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
دل شوریده ما را به بو در کار می آورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد
فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشید در دیوار می آورد
ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم
ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی گه
کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود
اگر تسبیح می فرمود اگر زنار می آورد
عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد
عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *