+ - x
 » از همین شاعر
1 گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
2 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
3 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
4 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
5 دست از طلب ندارم تا کام من برآید
6 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
7 دارم امید عاطفتی از جناب دوست
8 تو را که هر چه مراد است در جهان داری
9 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
10 ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه

 » بیشتر بخوانید...
 عکس
 خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
 این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم
 شبانه
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
 تبسم
 در طریق عشق خام افتاده ام
 از ما مرو ای چراغ روشن
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
دل شوریده ما را به بو در کار می آورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد
فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشید در دیوار می آورد
ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم
ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی گه
کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود
اگر تسبیح می فرمود اگر زنار می آورد
عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد
عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *