+ - x
 » از همین شاعر
1 به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
2 سحرم دولت بیدار به بالین آمد
3 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
4 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
5 نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
6 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
7 بارها گفته ام و بار دگر می گویم
8 دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد
9 می دمد صبح و کله بست سحاب
10 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

 » بیشتر بخوانید...
 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
 پنجره
 جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای
 می لعل مذابست و صراحی کان است
 غزلی در چرخیدن...
 اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد
 اسیر
 نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 موعظه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
تو از این چه سود داری که نمی کنی مدارا
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
به خدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحرخیز
که دعای صبحگاهی اثری کند شما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *