+ - x
 » از همین شاعر
1 ای هدهد صبا به سبا می فرستمت
2 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
3 هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
4 دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز
5 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
6 زبان خامه ندارد سر بیان فراق
7 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
8 ساقی به نور باده برافروز جام ما
9 به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
10 گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

 » بیشتر بخوانید...
 سالکان راه را محرم شدم
 بر پشت من از زمانه تو میاید
 در برابر خدا
 اندر قمارخانه چون آمدی به بازی
 از دلبر ما نشان کی دارد؟
 از سالهای توت و ابریشم
 می آیمت ولی چه كنم راه، نیستی
 چه باده بود که در دور از بگه دادی
 تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
 به ماه چاردۀ پشت بام می مانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
تو از این چه سود داری که نمی کنی مدارا
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
به خدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحرخیز
که دعای صبحگاهی اثری کند شما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *