+ - x
 » از همین شاعر
1 لبش می بوسم و در می کشم می
2 دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
3 حسن تو همیشه در فزون باد
4 ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
5 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
6 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
7 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
8 کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت
9 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
10 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد

 » بیشتر بخوانید...
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 شبانه
 ناله بلبل بهار کنیم
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 خفاش شب
 تو را پندی دهم ای طالب دین
 بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 یا ولی نعمتی و سلطانی
 به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
تو از این چه سود داری که نمی کنی مدارا
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
به خدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحرخیز
که دعای صبحگاهی اثری کند شما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *