+ - x
 » از همین شاعر
1 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
2 به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
3 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
4 به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
5 شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
6 هاتفی از گوشه میخانه دوش
7 ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
8 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
9 اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست
10 دارای جهان نصرت دین خسرو کامل

 » بیشتر بخوانید...
 حجلۀ زمین
 دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
 گر تو عودی سوی این مجمر بیا
 تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
 منم که کار ندارم به غیر بی کاری
 نرد کف تو بردست مرا
 سفر کردم به هر شهری دویدم
 گفتگویی با دل
 به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
 این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صوفی بیا که آینه صافیست جام را
تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
عنقا شکار کس نشود دام بازچین
کان جا همیشه باد به دست است دام را
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال دوام را
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش
پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضه دارالسلام را
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است
ای خواجه بازبین به ترحم غلام را
حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ جام را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *