+ - x
 » از همین شاعر
1 روشنی طلعت تو ماه ندارد
2 اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است
3 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
4 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
5 مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
6 رونق عهد شباب است دگر بستان را
7 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
8 بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
9 شب وصل است و طی شد نامه هجر
10 سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

 » بیشتر بخوانید...
 دود دل ما نشان سوداست
 شطرنج
 شبانه
 باور و آرزو
 شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
 ساقیان سرمست در کار آمدند
 فریاد سبزه ها
 به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت
 به گلزار ظهور ديدۀ عين اليقين بينم
 ایا یاری که در تو ناپدیدم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمی خواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینهٔ نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمی بینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *