+ - x
 » از همین شاعر
1 درد ما را نیست درمان الغیاث
2 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
3 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
4 روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم
5 همای اوج سعادت به دام ما افتد
6 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
7 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
8 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
9 رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
10 چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

 » بیشتر بخوانید...
 به برج دل رسیدی بیست این جا
 گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
 به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
 المنۀ لله که در میکده باز است
 لحظه های گم شده
 جهنم است، جهنم نه نیمروزانست
 اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود
 صد بار بگفتمت نگهدار
 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
 چو آب آهسته زیر که درآیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رونق عهد شباب است دگر بستان را
می رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دردکشان می خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *