+ - x
 » از همین شاعر
1 سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
2 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
3 جمالت آفتاب هر نظر باد
4 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
5 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
6 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
7 تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
8 چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
9 معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
10 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه

 » بیشتر بخوانید...
 تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری
 به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
 دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست
 ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
 آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی
 از بی كسی نپرس، كه این روزها كسی-
 به باغم لاله شانم، خون بروید
 مهار تبسم
 چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
 چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
می نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *