+ - x
 » از همین شاعر
1 در خرابات مغان نور خدا می بینم
2 سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
3 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
4 ما بی غمان مست دل از دست داده ایم
5 شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
6 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
7 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
8 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
9 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
10 لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

 » بیشتر بخوانید...
 جانا بیار باده و بختم بلند کن
 دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
 چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
 شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی
 ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر
 ضمیر عصر حاضر بی نقاب است
 ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان
 مرهون بعثت
 قرن ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
می نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *