+ - x
 » از همین شاعر
1 سحرگه ره روی در سرزمینی
2 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
3 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
4 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
5 اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد
6 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
7 گر دست دهد خاک کف پای نگارم
8 آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
9 حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
10 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد

 » بیشتر بخوانید...
 دست الفت
 ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
 مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا
 با من صنما دل یک دله کن
 چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست
 ای هفت دریا گوهر عطا کن
 آواز آبشار
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت
دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
یا رب مکناد آفت ایام خرابت
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *