+ - x
 » از همین شاعر
1 اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
2 همای اوج سعادت به دام ما افتد
3 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
4 انت روائح رند الحمی و زاد غرامی
5 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
6 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
7 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
8 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
9 مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
10 در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

 » بیشتر بخوانید...
 مادر
 من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
 سوار نور
 در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
 کارم ز غمت به جان رسیدست
 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
 چه خیره می نگری در رخ من ای برنا
 بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت
دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
یا رب مکناد آفت ایام خرابت
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *