+ - x
 » از همین شاعر
1 حال دل با تو گفتنم هوس است
2 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
3 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
4 خدا را کم نشین با خرقه پوشان
5 آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
6 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
7 شممت روح وداد و شمت برق وصال
8 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
9 من که از آتش دل چون خم می در جوشم
10 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

 » بیشتر بخوانید...
 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
 مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
 مهاجر چیست؟
 حرام گشت از این پس فغان و غمخواری
 ای یوسف خوش نام ما، خوش می روی بر بام ما
 الا ای شمع گریان گرم می سوز
 بیا کامشب بجان بخشی بزلف یار می ماند
 حرارت دادن واژه
 پرده بگردان و بزن ساز نو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت
دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
یا رب مکناد آفت ایام خرابت
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *