+ - x
 » از همین شاعر
1 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
2 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
3 مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
4 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
5 نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
6 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
7 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
8 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
9 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
10 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

 » بیشتر بخوانید...
 آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش
 راز آفرینش
 عشوۀ دشمن بخوردی عاقبت
 بازی
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
 در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
 گویم سخن شکرنباتت
 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *