+ - x
 » از همین شاعر
1 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
2 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
3 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
4 مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
5 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
6 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
7 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
8 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
9 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
10 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر

 » بیشتر بخوانید...
 حال ما بی آن مه زیبا مپرس
 هر کی بالاست مر او را چه غمست
 عصیان بندگی
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی
 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
 شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ
 برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
 به روز مرگ من گريان مکن يار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *