+ - x
 » از همین شاعر
1 آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
2 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
3 ای که مهجوری عشاق روا می داری
4 به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
5 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
6 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
7 صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
8 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
9 دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
10 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

 » بیشتر بخوانید...
 گلاویز با خود
 با من از ایران بگو
 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
 بارش مهتاب
 ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختی
 زعشاق رنجیدنت را بنازم
 چهلم
 کبک
 زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *