+ - x
 » از همین شاعر
1 سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
2 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
3 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
4 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
5 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
6 به آب روشن می عارفی طهارت کرد
7 دل سراپرده محبت اوست
8 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
9 گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
10 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

 » بیشتر بخوانید...
 کوچه گرد
 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
 شکار بوی ارچه
 خوشا شیراز و وضع بی مثالش
 کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم
 گشته از فيض کدامين رو منور ماهتاب
 هله ای شاه مپیچان سر و دستار مرو
 بروید ای حریفان بکشید یار ما را
 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *