+ - x
 » از همین شاعر
1 خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
2 مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
3 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
4 هاتفی از گوشه میخانه دوش
5 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
6 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
7 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
8 ای پیک راستان خبر یار ما بگو
9 دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
10 سحرم دولت بیدار به بالین آمد

 » بیشتر بخوانید...
 زیبا رویان شوی ندارند
 دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
 کیست که او بندۀ رای تو نیست؟
 به ساقی درنگر در مست منگر
 به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد
 بیست و سوم
 بدید این دل درون دل بهاری
 ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش
 آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ست
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد
این چه عیب است بدین بی خردی وین چه خطاست
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالم سر است بدین حال گواست
فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رزان است نه از خون شماست
این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *