+ - x
 » از همین شاعر
1 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
2 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
3 من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم
4 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
5 خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
6 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
7 دست از طلب ندارم تا کام من برآید
8 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
9 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
10 سلیمی منذ حلت بالعراق

 » بیشتر بخوانید...
 فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
 برخیز که جان است و جهان است و جوانی
 آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
 چنان گشتم ز مستی و خرابی
 به جان او که گرم دسترس به جان بودی
 خضری به میان سینه داری
 مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
 برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
 مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد
این چه عیب است بدین بی خردی وین چه خطاست
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالم سر است بدین حال گواست
فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رزان است نه از خون شماست
این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *