+ - x
 » از همین شاعر
1 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
2 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
3 گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
4 افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
5 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
6 صلاح کار کجا و من خراب کجا
7 گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
8 در نظربازی ما بی خبران حیرانند
9 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
10 درد عشقی کشیده ام که مپرس

 » بیشتر بخوانید...
 به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید
 گفتی که باز، بسته ی زنجیر می شویم
 اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود
 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
 دلاراما چنین زیبا چرایی
 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
 ترش ترش بنشستی بهانه دربستی
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 حافظه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *