+ - x
 » از همین شاعر
1 شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
2 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
3 در نظربازی ما بی خبران حیرانند
4 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
5 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
6 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
7 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
8 ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
9 کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
10 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

 » بیشتر بخوانید...
 بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
 خانه دل باز کبوتر گرفت
 دل از من برد و روی از من نهان کرد
 حرف آخر
 سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
 با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا
 دل با معرفت
 آن دست ِ دیروزین
 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
 همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *