+ - x
 » از همین شاعر
1 ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
2 روشنی طلعت تو ماه ندارد
3 روزگاریست که سودای بتان دین من است
4 دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
5 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
6 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
7 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
8 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
9 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
10 طفیل هستی عشقند آدمی و پری

 » بیشتر بخوانید...
 مه نشین عاطفه
 تو...
 قماش و نقره و لعل و گهر چیست؟
 چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار
 صنما تو همچو آتش قدح مدام داری
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
 مجلس چو چراغ و تو چو آبی
 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *