+ - x
 » از همین شاعر
1 ای پیک راستان خبر یار ما بگو
2 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
3 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
4 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
5 تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
6 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
7 خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
8 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
9 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
10 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

 » بیشتر بخوانید...
 ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم
 آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
 هم صدوا هم عتبوا عتابا ما له سبب
 بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما
 در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید
 سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما
 بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم
 من به سوی باغ و گلشن می روم
 چند گریزی ز ما چند روی جا به جا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *