+ - x
 » از همین شاعر
1 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
2 گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
3 سحرم دولت بیدار به بالین آمد
4 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
5 روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
6 حال دل با تو گفتنم هوس است
7 می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی
8 دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
9 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
10 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد

 » بیشتر بخوانید...
 دوشیزگان شعرم اگر نیست برقع پوش
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 گهی جویندهٔ حسن غریبی
 ساقیا بر خاک ما چون جرعه ها می ریختی
 ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ما
 چها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت
 زندگی
 من اگر نالم اگر عذر آرم
 تمام اوست که فانی شدست آثارش
 کشم گر آه سوزان از دل چاک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه ای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *