+ - x
 » از همین شاعر
1 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
2 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
3 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
4 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
5 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
6 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
7 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
8 فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
9 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
10 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

 » بیشتر بخوانید...
 چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او
 درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
 بیا ساقی می ما را بگردان
 جهان را محکمی از امهات است
 در باد چون سنگ
 از جمله رفتگان این راه دراز
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 در عشق آتشینش آتش نخورده آتش
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 این روزها درون من از اژدها پُر است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه ای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *