+ - x
 » از همین شاعر
1 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
2 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
3 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
4 دل من در هوای روی فرخ
5 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
6 دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
7 گر می فروش حاجت رندان روا کند
8 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
9 رونق عهد شباب است دگر بستان را
10 گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن

 » بیشتر بخوانید...
 فرار
 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
 تلخ و شیرین
 ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را
 پل
 خطه ی سبز
 نیست در آخر زمان فریادرس
 درآ که در دل خسته توان درآید باز
 کار تو داری صنما قدر تو باری صنما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید
ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست
بازآی که بازآید عمر شده حافظ
هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *