+ - x
 » از همین شاعر
1 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
2 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
3 بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
4 می دمد صبح و کله بست سحاب
5 تو را که هر چه مراد است در جهان داری
6 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
7 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
8 معاشران گره از زلف یار باز کنید
9 شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
10 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد

 » بیشتر بخوانید...
 نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
 ما عاشق و بی دل و فقیریم
 ای قدمت چراغ من!
 مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار
 باده ده ای ساقی جان باده بی درد و دغل
 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت
 بویی همی آید مرا مانا که باشد یار من
 آوازش را تکانده بود
 من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
 فصل گل در بهار می درکش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید
ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست
بازآی که بازآید عمر شده حافظ
هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *